آموزش دفاع شخصی ! آموزش دفاع شخصی !
مجموعه آموزش دیم ماک
در برابر خطرات از خود دفاع کنید
مجموعه جامع تمرینات یوگا
مجموعه ای بسیار عالی برای سلامت
آموزش تمرینات به صورت ساده و جذاب
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
برای نوروز ۱۳۸۸

باز نوروز می‌آید. بهترین وقت حس هر چه زیباییست. باز نوروز می‌شود و مهمانی عطر و گل. دوباره جشن نزدیکی زیباییهاست. نزدیکی شکوفه به انگشت؛ نزدیکی عطر به نفس؛ نزدیکی پرواز و پرنده؛ نزدیکی سایه و رقص. باز هم دوباره هفت سین خوش‌رنگِ پُررقص، و ما مهمان سفره‌اش. بَه که چه رقصی برپاست در میهمانیش! رقص طلاریز ماهی در تنگ؛ رقص شعله‌ی زیبای چشم‌نواز شمع؛ رقص زلال آب و برق سکه‌هایش؛ رقص گلبرگ بر آب؛ و رقص تند ِ دل در سینه به آهنگ تیک تاک ساعت در لحظه‌ی تحویل سال.
صداهای خوش آشنا هم در راهند. صدای توپ سال تحویل، توپی که شلیکش همه را نه به ترس، که به حسی ناب و خوشایند می‌رساند؛ صدای گوینده‌ی تلویزیون و رادیو هم در راه است که آغاز سال نو را اعلام کند؛ و یک صدای خوش دیگر، صدای دهل و نقاره‌ی پس از سال تحویل. این همه باز در راهند و کلی نزدیکی و عطر و رقص و صدای خوش دیگر...
خدا را سپاس که این همه هست. خدا را سپاس که هنوز نوروز هست. که باز بهار، یار است. که یاد یار در بهار است. که هنوز زمستان می‌آید و می‌گذرد و عید می‌شود. خدا را سپاس که هنوز عید دیدنی خوش می‌گذرد. که باز نسیم نوروزی از سر ما هم می‌گذرد. خدا را سپاس که هنوز نسیم نوروز هست. سپاس که هنوز ما هم هستیم.
خدا را سپاس که اینجا، که «یک نفس تو» هنوز هست و من دوباره می‌نویسم. خدا را سپاس که می‌توانم دوباره اینجا نوروز زیبا را شادباشی از ته دل بگویم و از همین خدای عزیز و نازنین برای دوستانم و خودم و همه، سال نو را سالی شاد و آزاد، پر از نعمت و خوشی و تندرستی و عشق بخواهم. و از خدا بخواهم که همچنان یارمان باشد که این حس یاریش به شدت خوب و دوست داشتنی‌ست.
همین جا، پشت در بهار، آرزو می‌کنم در که باز شد، همگی‌مان به نوروز و سال نویی مبارک و فرخنده پا بگذاریم.

این شعر زیبا از «شهیار قنبری» هم هدیه به نوروز و بهار همگی:

«ساعت عاشق شدن (دوباره‌ها)»

دوباره ماهی سرخ، دوباره آبی آب
دوباره عیدی من، غزلای ترد ناب
دوباره دستای تو، سفره‌ی هفت سین من
وقت تحویل بهار، ساعت عاشق شدن

ما باید دوباره بچگی کنیم
سبزی بهارو زندگی کنیم

دوباره مادربزرگ رخت نو سوزن زده
تخم مرغ رنگی هم از قفس در اومده
ساز پر ناز تو کو؟ نُت به نُت از ما بگو
از ترانه چکه کن، در بهار شستشو
قصه‌ی دوباره‌ها، سکه‌ای به نام ما
دوباره شهزاده‌ای عاشق مرد گدا
دوباره لمس علف، عطر زاییدن گل
دوباره رنگین کمون، روی تنهایی پل
دوباره قایمباشک سر چارراه شلوغ
دوباره عید دیدنی از غزلهای فروغ

ما باید دوباره بچگی کنیم
سبزی بهارو زندگی کنیم


پ. ن.:
۱) ترانه‌ی «دوباره‌ها» با آهنگی از «عبدی یمینی» و با صدای «منصور» در آلبوم «تصویر آخر» اجرا شده.
۲) تمایلی نداشتم که به این زودیها از «بلاگ‌اسکای» به جایی دیگر نقل مکان کنم، اما با توجه به امکانات تکنیکی، تصمیم گرفتم از این پس «یک نفس تو» را در «بلاگفا» ادامه بدهم. امیدوارم مثل همیشه همراهم باشید و من هم به ویژه از سال نو به بعد بیشتر همراه باشم. ممنون و باز هم سال نو مبارک.

عکسواژه‌ی زمستانی

خلاصه‌ی زمستان، یعنی تصویر زمینی برف‌پوش و سپید. برفی که به دو ردپای نقش بسته بر سینه‌اش می‌بالد. دو ردپای نزدیک به هم؛ نزدیک نزدیک. و چه زیباست در تصویر، شال گردنی که کنار این دو ردپا روی برف افتاده! چه زیباست یادگار این عبور، یادگار این گذر، این حرکت، این عشق، این نشان زندگی!...

من ِ تو
آخرین و خسته من
رو به تو شکسته من
پای هر عبور تو
یک نفس نشسته من

من پُر از پرنده‌ام
بی‌پَر اما مانده‌ام
شعر پرپر ننویس
من هنوزم زنده‌ام

من هنوز تنهای تو
حرف بی‌صدای تو
وقت ویران شدنم
یادی از چشمای تو

از غزلها رفته‌ای
پشت فردا خفته‌ای
صبح فردای تو کو؟
به که این را گفته‌ای؟

قطره اشکی پای ماه
ردی از من تباه
تکه‌ای رؤیا به دست
یادگاری از نگاه

پای خورشید بمان
خطی از من را بخوان
لحظه را آتش بزن
معنی من را بدان

من شبیه نام تو
سایه‌ای بر گام تو
پرپر جرقه‌ی
بوسه‌ی آرام تو

جاده‌ها جان دادنی‌ست
قصه اما خواندنی‌ست
پیش ِ پیش و پس ِ پس
منم آنکه ماندنی‌ست

تنها صداست که می‌ماند

چرا توقف کنم، چرا؟
پرنده‌ها به جستجوی جانب آبی رفته‌اند
افق عمودی‌ست
افق عمودی‌ست و حرکت، فواره‌وار
و در حدود بینش
سیاره‌های نورانی می‌چرخند
زمین در ارتفاع به حرکت می‌رسد
و چاههای هوایی
به نقب‌های رابطه تبدیل می‌شوند
و روز وسعتی است
که در مخیله‌ی کرم روزنامه نمی‌گنجد

چرا توقف کنم؟
راه از میان مویرگ‌های حیات می‌گذرد
کیفیت محیط کشتی زهدان ماه
سلول‌های فاسد را خواهد کشت
و در فضای شیمیایی بعد از طلوع
تنها صداست
صدا که جذب ذره‌های زمان خواهد شد
چرا توقف کنم؟

چه می‌تواند باشد مرداب
چه می‌تواند باشد جز جای تخم‌ریزی حشرات فساد
افکار سردخانه را جنازه‌های باد کرده رقم می‌زنند.
نامرد، در سیاهی
فقدان مردی‌اش را پنهان کرده است
و سوسک... آه
وقتی که سوسک سخن می‌گوید
چرا توقف کنم؟
همکاری حروف سربی بیهوده‌ست
همکاری حروف سربی
اندیشه‌ی حقیر را نجات نخواهد داد
من از سلاله‌ی درختانم
تنفس هوای مانده ملولم می‌کند
پرنده‌ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را به خاطر بسپارم

نهایت تمام نیروها پیوستن است، پیوستن
به اصل روشن خورشید
و ریختن به شعور نور
طبیعی‌ست، که آسیابهای بادی می‌پوسند
چرا توقف کنم؟
من خوشه‌های نارس گندم را، به زیر پستان می‌گیرم
و شیر می‌دهم

صدا، صدا، تنها صدا
صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن
صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک
صدای انعقاد نطفه‌ی معنی
و بسط ذهن مشترک عشق
صدا، صدا، صدا
تنها صداست که می‌ماند

در سرزمین قدکوتاهان
معیارهای سنجش
همیشه بر مدار صفر سفر کرده‌اند
چرا توقف کنم؟
من از عناصر چهارگانه اطاعت می‌کنم
و کار تدوین نظامنامه‌ی قلبم
کار حکومت تدوین نظامنامه‌ی قلبم
کار حکومت محلی کوران نیست.

مرا به زوزه‌ی دراز توحش
در عضو جنسی حیوان چه کار؟
مرا به حرکت حقیر کرم در خلأ گوشتی چه کار؟
مرا تبار خونی گلها به زیستن، متعهد کرده است
تبار خونی گلها، می‌دانید؟


« فروغ فرخزاد »
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن.:
خواستم خلأ زیادی در پیوستگی حضور وبلاگی‌ام ایجاد نشود. پس دیدم تا آماده شدن نوشته‌ی خودم که همچنان در راه مانده(و کم‌کم دارم دلواپسش می‌شوم)، چه می‌تواند بهتر از یک شعر زیبای فروغ فرخزاد باشد. امیدوارم لذت ببرید.
1 2 3 4 5 6 >>