کوتاه، کلافه، هنوز امیدوار

وقتی از حسرت بوسیدن و بغل کردن و گرفتن دستت، اونقدر کلافه می‌شدم که دوست داشتم می‌شد مثل بچه‌ها زار بزنم و پا به زمین بکوبم، فکر نمی‌کردم یه روز از حسرت از دور دیدنت حتی با همون حسرت، اینقدر کلافه بشم که باز دوست داشته باشم بشه مثل بچه‌ها زار بزنم و پا به زمین بکوبم.

راستی! قاصدکی که بوسیدم و بوسیدم و برات فوت کردم، بهت رسید؟

- سیاوش!؟    - حاضر حاضر.

به بــــــه، سلام به دوستای خیلی خیلی عزیزم..

من دوباره برگشتم. قرار بود برگردم دیگه، نه؟ اینطور که خودم یادمه، قرار بود برگردم. به هر حال برگشتم. برگشتم تا باز همراه هم باشیم. همراه باشیم، چون من که از این همراهی خیلی لذت می‌برم. هرچند که دوست داشتم اینقدر دیر نشه و بتونم پیش از ۱۸ تیر به وبلاگ برسم، ولی حیف که نشد.
اما یه پوزش بزرگ هم به همه‌تون بدهکارم بابت این که گفته بودم تو این مدتی که نیستم و نمی‌نویسم، سعی می‌کنم دست‌کم بهتون سر بزنم و کامنت بذارم، که متاسفانه نشد و این کار رو نکردم. پس با اجازه همین حالا این بدهی سنگین رو پرداخت می‌کنم و ازتون به خاطر این بدقولی جداً پوزش می‌خوام. ببخشید. از این به بعد هم تلاش می‌کنم تا اگه واقعا مطمئن نیستم که می‌تونم کاری رو انجام بدم بیخودی وعده‌شو ندم. حالا هم که اومدم سعی کردم خیلی سریع و اجمالی نوشته‌های اخیرتونو نگاهی بندازم تا خیلی هم از غافله عقب نباشم.

و اما بریم سراغ سپاسگزاری من از شما که فراموشم نکردید و تو این مدت سراغ اینجا هم اومدید. خیلی خیلی خیلی ممنونم؛ خصوصا از مرمر عزیز که دیدم بیشتر اومده و یادم کرده (البته مرمر جان انگار تو هم مثل خودم تو ریاضی خیلی قوی نیستی ؛ چون تو این نگاه اجمالی، دیدم که روز یازده تیر نوشتی لینک دوستانی که بیش از سه ماهه ننوشتن و حتی سر هم نزدن حذف شد! و لینک منم حذف کردی!! در صورتی که اگه یه کم دقت کنیم، در اون تاریخ هنوز غیبت من به سه ماه نرسیده بوده و با توجه به ۳۱ روزه بودن ماههای نیمه‌ی اول سال، روز ۱۱ تیر، دو ماه و دوازده روز از نبودن من می‌گذشته. حتی امروز هم که برگشتم باز با توجه به همون ۳۱ روزه بودن ماهها و در نظر نگرفتن خود امروز، غیبتم شد دو ماه و سی روز. پس هنوزم سه ماه نشده.  ولی در هر حال از تو بسیار سپاسگزارم چون وقتی بعد از این مدت اومدم و پیامهای زیبای دوستای خوبمو دیدم، فهمیدم که تو از همه بیشتر سر زدی و خلاصه کوتاهی از من بوده).

در مجموع امیدوارم دوباره همه با هم همراهی خوبی مثل گذشته و حتی بهتر از گذشته داشته باشیم.

در آخر هم خوبه یادی کنیم از خسرو شکیبایی. هنرمند خوبی که دیروز خبر بد درگذشتش رو شنیدیم. روحش همیشه شاد و آرام باد. و چه بد که این دو سه سال اخیر اینقدر هنرمند در داخل و خارج از خانه از دست دادیم. امیدوارم که از این به بعد دیگه شاهد از دست رفتن هنرمندی نباشیم.

درود بر شما،
ممنون از همراهی‌تون،
و همیشه‌ی خوبی داشته باشید...

-سیاوش!؟   -غایب.

درود بر دوستان خوبم..
اینبار راستش می‌خوام از غیبت دوباره‌ی خودم به علت شلوغ بودن سرم و کمبود وقت برای نوشتن تو وبلاگ و رسیدگی به اون خبر بدم. دفعه‌ی گذشته که چند ماه پیش بود و مدتی غیبت داشتم بی‌خبر رفتم، اما اینبار خواستم مؤدبانه‌تر باشه و غیبتم ناگهانی و بی‌خبر نباشه. البته پیش‌بینی می‌کردم که دوباره مجبور بشم چند وقتی رو غایب باشم، اما فکر نمی‌کردم از حالا آغازش کنم که به هر حال چاره‌ای نیست، ببخشید.
این وقفه در وبلاگ، احتمالا دو-سه ماهی طول می‌کشه، ولی چون دلم براتون تنگ می‌شه و این مدت هم اصولا کم نیست، همه‌ی کوشش خودمو می‌کنم که این مدت رو کمتر کنم. ضمن اینکه تو این چند وقت هم از هر فرصتی که پیدا کنم برای سر زدن به دوستانم و کامنت گذاشتن استفاده خواهم کرد. و همه‌ی تلاشمو هم می‌کنم که بازگشتم بهتر و با دستی پرتر باشه. دو-سه تا نوشته هم که ایده و چارچوب کلی‌ش تو ذهنم بود و می‌خواستم تو این مدت بنویسم، پس از بازگشت می‌نویسمشون.
در آخر هم امیدوارم پوزش فراوون منو به خاطر این غیبت بپذیرید و منو ببخشید. همونطور که گفتم تو این چتد وقت از هر فرصتی که پیدا کنم برای سر زدن به شما و حرف زدن درباره‌ی نوشته‌های زیباتون استفاده خواهم کرد. پس تا دوباره برگشتنم از همراهی نازنین و همیشگی‌تون خوشحال و سپاسگزارم.

همیشه‌ی خوبی داشته باشید...

نوشته‌ی ننوشته‌ی من

تو فصل خوب و زیبایی هستیم. بهار، فصلیه که من همیشه دوستش داشتم و دارم؛ در واقع من شش ماه اول سال رو خیلی بیشتر از شش ماه دوم سال دوست دارم. یادمه کلاس پنجم دبستان، تو امتحانهای آخر سال، برای امتحان انشا دوتا موضوع بهمون داده بودند که یکیش این بود:
«کدام فصل سال را بیشتر دوست دارید و چرا؟»
و باز خوب یادمه که من همین موضوع رو برای نوشتن انتخاب کردم و انشای مفصلی نوشتم و بیست هم گرفتم. تو اون انشا فصل مورد علاقه‌م رو فصل بهار نوشتم و کلی هم توصیفش کردم. از زیباییهای فراوونش نوشتم؛ از نوروزش؛ از هوای خوبش؛ و از اینکه فصل آخر سال تحصیلیه و پایانش می‌شه آغاز تعطیلات تابستون! همه‌ی اینا رو هم با کلی آب و تاب نوشتم. اما چیزی که اون زمان مطرح نبود و ننوشتم، عاشقانه بودن این فصل قشنگ بود که اگه مطرح بود هم نباید می‌نوشتم چون اگه می‌نوشتم احتمالا نه تنها بیست نمی‌گرفتم، بلکه شاید پای جریمه و بازخواست و این چیزا هم به میون میومد(البته ما معلم خوبی داشتیم اما می‌دونید که برگه‌ی امتحانات پنجم دبستان توسط معلمهای دیگه‌ای تصحیح می‌شه).
ولی امروز می‌خواستم عاشقانگی رو هم اضافه کنم و دوباره از فصل خوب بهار بنویسم، حتی شاید مفصلتر از اون انشا.
از خیلی وقت پیش داشتم به چنین نوشته‌ای فکر می‌کردم و اونو تو ذهنم آماده می‌کردم. عنوانش رو هم انتخاب کرده بودم:«عاشقانه‌ی بهاری». بعد که کمی بیشتر فکر کردم خواستم مفصلترش کنم و به عنوانش هم یه دو سه کلمه‌ای اضافه کنم که بماند که اون عنوانهای جدید چی بود.
خلاصه اینکه وقتی باز بیشتر فکر کردم، گویا این تفکر زیادی من نتیجه‌ی معکوس داد و تصمیم گرفتم به دلایلی اصلا این عاشقانه‌ی بهاری رو ننویسم و همونطور که می‌بینید عنوانش هم شد:«نوشته‌ی ننوشته‌ی من».
حالا اما از شما دوستانم خواهش می‌کنم که لطف کنید و این نوشته‌ی ننوشته رو بخونید و نظر بدید! دوست دارم بگید که:
به نظر شما این عاشقانه چطور می‌تونست باشه؟ چه حال و هوایی می‌تونست داشته باشه؟ اصلا به نظر شما علت ننوشته موندن این عاشقانه چیه؟ آیا اصلا شما با ننوشتن این نوشته موافقید؟
من این سوالها رو با این حدس نزدیک به یقین مطرح کردم که شما می‌تونید نوشته‌ی ننوشته‌ی من رو بخونید؛ آیا حدس نزدیک به یقین من درسته؟(خودم که فکر می‌کنم درسته)

پس پیشاپیش ممنونم